آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

خدا برای هیچ کسی این روزا رو نیاره

1392/1/19 23:31
نویسنده : شهرزاد
507 بازدید
اشتراک گذاری

هیچ وقت با خودم فکر نمیکردم چنین روزایی رو بخوام تجربه بکنم

باورشم سخته چه برسه لمسش

فعال و پر جنب و جوش تبدیل به سایلنت سایلنت شدم

مدام دنبال جواب برای علامت سوالام

همش در حال غصه خوردنم و هرچقدر تلاش میکنم حالمو بهتر کنم نمیشه که نمیشه

واقعا حس میکنم که اینجایی که من ایستادم دیگه اخر دنیاست و هیچ امیدی برای زندگی وجود نداره

خدای من

طاقت بیحالی دختر کوچولومو

تماشای تمام بدن سوراخ شده اش رو ندارم

طاقت خوردن داروهای زیاد رو ندارم و هرموقع بهت قرص میدم اشک میریزم

طاقت ندارم ببینم برای ایستادن جیغ میکشی چون نمیتونی کمر کوچولوت رو به راحتی صاف کنی

دوست دارم بمیرم

واقعا دوست دارم بمیرم

باورم نمیشه بعد این همه تلاش و کاردرمانی

فقط تو دو روز بتونی قدم برداری و از راه رفتنت لذت ببری و ببریم

بدتر از همه کنترل نشدن تشنج هاست و دیدن اب شدن ذره ذره تو

برای خودم امسال رو یه سال خوب تصور کرده بودم که به همه ارزوهای توانمند شدن تو برسم

انیتا خرداد دو ساله میشه

اما هنوز درکی برای گرفتن با دستاش

کنجکاوی و بازی کردن با اسباب بازیهاش

راه رفتن

عکس العمل موقع ورود و خروج من و بابایی

و ....

نداره

سخته برام

در کنار این ها

بخوام مریضی رو تحمل کنم

که یه دفعه در وجود کوچک تو رخنه کرده و هیچ پزشک و دارویی جوابی برای روحیه داغون من نداره

و

شنیدن صحبت های شبنم که من و برای تحمل روزهای سخت تری اماده کرد امشب

اینکه به زودی بستری در بیمارستان و تحمل شرایط بسیار بسیار بدتر

حقیقتش اینه که

در خودم تاب و توانشو نمیبینم و نمیدونم چیکار کنم

تمام زندگیم دیدن اخرین فیلم های بهتر شدن تو و گریه کردنه

الان چند روزه که اداره میرم اما نمیتونم کار کنم و درخواست جابه جایی دادم

چون دیگه نمیتونم مشاوره بدم

حال خودم از همه خرابتره

شما رو هم میذارم پیش عزیز

ظهر میام داروهاتو میدم میبینمتو داغون میشم میرم اداره

دانشگاه هم که دیگه اصلا بهش فکر نکردم که چیکارش باید بکنم

حس میکنم زندگی تمام شده و من بیهوده روزا رو میگذرونم

یه زندگی برزخی که لبخند اجباری به خاطر وجود نازنین شهرام و دل مهربونش رو لبامه

براش بمیرم که به روی خودش نمیاره و امیدواری میده

کی این روزای لعنتی تموم میشه

کی؟

به نظرم بزرگترین مشکل همینه که ببینی بچه ات داره جلو چشات آب میشه و هیچ کاری نمیتونی براش بکنی

اینکه همه چیز برات نامعلومه و ممکنه هر اتفاقی بیفته

کاش خودم هزارتا درد داشتم اما تو خوب خوب میشدی

کاش!

پسندها (1)

نظرات (15)

شادی
20 فروردین 92 1:26
مســـــــــــــتانه !
چی بگم آخه که آروم شی ...

چقدر این روزها به تو فکر می کنم ، به انیتا ...



فدات عزیزم
تو ماهی گلم
مامان پرنیان وپارمیس
20 فروردین 92 1:36
الهی بمیرم برات عزیزم که اینطوردلشکسته شدی من ازته دلم برای سلامتی دخترگلمون دعامیکنم وامیدوارم هرچه زودترخبرخوش بهمون بدی


مرسی عزیزم
وبلاگت هم مبارک
منا مامان الینا
20 فروردین 92 8:08
عزیز دلم مستانه جون دقیقا حال این روزهای تو رو میفهمم چون منم این روزهای لعنتی و سیاه رو لمس کردم اولین روزهایی که بعد از مرخصی زایمان برگشتم سر کار و الینا را میذاشتم پیش خواهرم و اوج تشنجهای الینا بود و من با کلی ذوق و دلتنگی میرسیدم خونه اما با الینای بی حال که تازه تشنج کرده و هیچ درکی از دیدن من نداشت روبرو میشدم و مینشستم روبروش و بی صدا اشک میریختم آخ که چه روزهای سختی بود سیاه سیاه سیاه

اما خدا رو شکر هزار مرتبه شکر گذشتن اون روزهای تلخ

مطمئن باش مطمئن باش که اینروزهای تلخ و سیاه تو هم میگذرن و همشون یه خاطره دور میشن

فقط کمی صبوری کن عزیزم

کمی تحمل کن مامان فداکار

میگذرن این روزها من مطمئنم




منا جان ممنونم ازت گلم

اما این روزا معلوم نیست کی تموم شه

خدا کنه طاقت بیارم عزیزم

خیلی سخته
من مثل تو صبور نیستم
مریم
20 فروردین 92 8:37
سلام عزیزم من یه پست طولانی گزاشتم ولی نمیبینمش .اگه ممکن هست شمارتو بده تا بهت تل کنم.یا میخوای من شمارمو بدم.کار مهم دارم باهات.منتظر جوابت هستم.


مریم جان ایمیل رو برام بذار یا شمارتو بهم میل کن بهت زنگ بزنم
karimaneh_mehr@yahoo.com





مامان مریم
20 فروردین 92 9:59
عزیزم...کاش میتونستم براتون کاری بکنم...نمیدونم چی بگم...کاش جای خدا بودم................


مرسی عزیز دلم
مژگان (ojan)
20 فروردین 92 10:00
مستانه عزیزم لحظه ای نیست که به یادت نباشم ، مطمئن باش روزهای خوبی هم در پیش رو هست ، مطمئن باش عزیزم ...خدا خیلی بزرگه قربونت برم ،صبور باش و پر انرژی به امید روزهای پراز شادی ، میخوام بدونی اگرچه ندیدمت ولی از صمیم قلب عاشقتم و دوستت دارم وبرای سلامتی کامل آنیتای نازنین و صبوریت دعا میکنم .توکل برخدا

مرسی مژکان جان
ممنون برام دعا میکنید
اینکه لحظات خوبت رو با یاداوری غم و غصه هات خراب میکنی واقعا ناراحتم میکنه
خوش باش و از زندگیت لذت ببر
دوست ندارم کسی با ناراحتی های من روزش خراب بشه
مریم
20 فروردین 92 14:25
شمارمو میل کردم عزیزم.ایمیلت نیومده
يك پدر
20 فروردین 92 15:10
با خوندن اين مطلب روزهاي پر از نگراني، نااميدي، تنهايي و بغض خودم رو به ياد آوردم.
ما هم زندگي در اين فضاي سرد و ايستا رو تجربه كرديم...پير شديم اما اونا زودتر تمام شدن و با اينكه هنوز روح و روانمون از زخم هاي اون روزا درد داره بهشون پيروز شديم.
خواهرم، مي دونم سخته و خيلي سخته...اما اين رو به ياد داشته باش كه شرايط سخت تر از شما رو آنيتاي عزيز داره تحمل مي كنه...يادمه يه بار كه با پزشك بچه ها صحبت مي كردم و ضمناً خيلي هم بي قرار بودم بهم گفت شما يك هزارم اين چيزايي كه رو كه بچه داره تحمل مي كنه نمي تونيد تحمل كنيد...پس كنارش باشيد چون اون هم با تمام وجود و نهايت توانش داره سعي ميكنه كه شما رو خوشحال كنه.
ما هميشه از عليرضا مي خوايم كه واسه آنيتا دعا كنه...اونم هميشه دستاي نازشو -كه اتفاقاً هنوز پره از جاهاي آمپول و سوزن- مي بره به آسمون و رو به آسمون به خدا يه چيزايي زمزمه مي كنه.

و پس از هر سختي آساني خواهد آمد...
پس طاقت بيار رفيق.



سلام
میدونم که درک میکنید چه روزایی رو داریم میگذرونیم
خیلی از نظرتون ممنونم
همسر من هم مثل شما خیلی صبوره
و همش در حال امیدواری دادن به من هست
از صحبت های شما نه به خاطر هم درد بودن بلکه بخاطر صبوریتون خوشحال شدم
امیدوارم خداوند به من هم تحمل و صبوری رو عطا کنه که اینقدر بیقرار نباشم و بیشتر بتونم به کوچولوم کمک کنم
خاله نرگس
21 فروردین 92 10:05
عزیزم نمی تونم بگم درک میکنم چه شرایطی داری. اصلا. فقط با تمام وجودم می خوام خدا تن آنیتای نازت رو شفا بده. آمین.


قربونت نرگس عزیزم
خدا بهترین ها رو انشالله تو سال جدید برات رقم بزنه
راحله
22 فروردین 92 19:13
الهی بمیرم برای دلت که اینهمه غصه داره....امیدورام سالی که پیش رو داری سراسر خوشی و شادمانی و سلامتی باشه برای خودت و دختر نازنینت .


هی...
سعیده
24 فروردین 92 8:44
مستانه عزیزم
هیچی نمی تونم برای کم شدن درد و رنجی که از درد آنیتا نازت تحمل میکنی بگم.........واقعا زبونم قاصره ولی خواهش میکنم امیدت رو از دست نده و خودت رو نباز.........سعی کن با شرایط کنار بیایی.......داری به حد کافی اذیت میشی دیگه خودت هم خودت رو آزار نده.........توکلت به خدا باشه.........دهه فاطمیه است عزیزم متوسل شو به فاطمه زهرا مطمئن باش جوابت رو به خوبی میدن.........خودم جواب گرفتم که بهت میگم.........فاطمه زهرا دستی رو بدون جواب رد نمیکنه عزیزم

امیدوارم عزیزم
خدا کمکم و صبر بده
خیلی سعی میکنم صبور باشم خیلی ...
صدف
28 فروردین 92 14:23
هیچی برای تسکینت ندارم که بگم . سال 86 حدود 10 روز شرایطی مثل تو داشتم . برای همین فقط میتونم بگم درکت میکنم و میدونم چه عذابی میکشی . اون روزا هرکی بهم میرسید میگفت از خدا بخواه که بهترین رو برات رقم بزنه . منم دعای هرساعتم برای تو و آنیتای عزیزم همینه . خدایـــــــــــــــــــــا ، ما بنده هاتیم ، طاقت و تحملمون خیلی کمه ، بهت التماس میکنم ، پروردگارم عاجزانه بهت التماس میکنم دستشون رو بگیر و بهترین رو براشون رقم بزن . خدایــــــــــــــــا ترو به جَدَم سیدالشهدا قسمت میدم ، خودت آمین دعایم را بگــــــــــــو
يه بابا
17 آذر 92 14:40
احساس سوختن به تماشا نمي شود و بايد سوخت... توي نت دنبال يه چيزي ميگشتم كه اتفاقي به صفحه شما برخوردم . ناخودآگاه متنتون رو خوندم . انگار زندگي خودم رو ميخوندم،تمام دردها و رنجهايي رو كه ميكشيد درك ميكنم، شايد به خاطر رنجهايي كه با پسرم كشيدم و تحمل كردم و ساكت موندم و سوختم. خيلي درد داره ديدن زجر كشيدن پاره تنت... ولي يه چيزي رو بگم ، چيزي كه بعد از 8 سال فهميدم ، اينها فرشته ان ، نعمت خدا هستن كه خدا به بنده هاي خاصش ميده . باور كن شعار نميدم چيزي رو كه با گوشت و استخانم درك كردم ميگم. از خدا ميخوام كه صبر و طاقت و توان بهتون بده ، توي خيلي چيزها حكمتي هست كه ما نمي فهميم ، اميدوارم هميشه دل گرم و اميدوار باشيد . حرف زدن و صحبت كردن در مورد بعضي چيزها سخته ،شايد غير ممكن... نميدونم واقعا چي ميخواستم بگم ، فقط بدونيد كه درك ميكنم و ميفهمم چه حسي داريد. دل گرم باشيد و اميدوار...
شهرزاد
پاسخ
سلام خوبید؟ممنون از این همه ابراز احساسات .اره واقعا سخته من همسرم خیلی عذاب کشید.یه موقع هایی باور کنید احساس میکنم با اینکه من مادر هستم اما شهرام زجر بیشتری کشیده چون تو خودش ریخته.واقعیت اینکه ادم نمیدونه چه به سرش میاد.من به سالهای قبل نگاه میکنم باورم نمیشه زندگی منو به اینجا رسونده باشه. برامون خیلی دعا کنید. همین.
یه ئختر 15 ساله
1 بهمن 94 16:45
خانم دخترتون خوب شد سال 1394
مريم محمدي
21 شهریور 95 11:19
عزيزم . تنها شما نيستيد كه با اين شرايط روبرو هستيد . من خودم هر روز با يه عنواني روبرو بودم . يه روز اوتيسم يه روز آتروفي عضلاني و حالا هم فلج مغزي با هر عنوان ذره ذره آب شدم ولي توكل كردم به خداي مهربون . شرايط خودمو با بچه هاي ديگري كه توي مطب هاي مختلف يه روز تو ارتوپدي يه روز مغز و اعصاب و يه روز تو كاردرماني و گفتار درماني و فيزيوتراپي مي ديدم مي سنجيدم و به خودم ميگفتم باز خدارو شكر
شهرزاد
پاسخ
احسنت به این همه صبر و توکل واقعا بهت حسودیم شد